داستان
چند وقتی بود که فکر می کرد خونه یکنواخت شده، امروز هم که تعطیل بود با خودش گفت: یه دستی به سر روی خونه می کشم. اول شروع به نظافت کرد، وقتی کارش تموم شد، انقدر خسته بود که حوصله تکون دادن مبلمان رو نداشت. فکر کرد "آینه و شمعدان رو که خیلی هم دوستش ندارم از گوشه اتاق بر می دارم." ولی میزش قشنگ بود، یه میز گرد با یه رومیزی ترمه که مادربزرگش روش سرمه دوزی کرده بود. دلش نیومد میز رو بر داره. برای همین روش چند تا قاب عکس (یه عکس دو تایی، یه عکس خانوادگی و یه عکس از خودش )، یه گلدون ، دو تا جا شمعی و یه جا شکلاتی گذاشت. دراز کشید روی مبل و به میز نگاه کرد، قشنگ شده بود.
سه روز بعد خواهرش یه نگاه به دور و بر خونه انداخت و میز رو اون گوشه دید، دو تا از قاب عکس ها رو برداشت، تو جا شکلاتی خرما چید و یکی از بچه ها رو صدا زد که برو دوتا شمع سیاه و یه روبان سیاه بخر. وقتی میز کامل شد میز خوبی شده بود برای ختم، حیف که خودش نبود که دوباره نگاهش کند!
| لینک | ۱۳۸٧/۳/۱۱ - کوانتومی |

