فکر مي کنم ديگه هيچ چيزی نتونه خوشحالم کنه ؛ هر وقت که از يه چيزی خوشحال می شم ياد کسای ميافتم که .........
ديروز رفته بودم خريد از تو مغازه در اومدم با کيسه لباسهای که خريده بودم ؛ يه پسر بچه رو گوشه خيابون ديدم که فکر نمی کنم لازم باشه بگم چه وضعی داشت چون می دونم همه هر روز با همچين فرشتهايی روبرو ميشنه . خلاصه دلم می خواست پلاستيک رو همونجا بزارمو فرار کنم .از چی نمی دونم شايد از خودم.
يا يه بار ديگه:
اوايل ارديبهشت بود که با دوستام رفته بوديم پارک نياوران کلی حرف زديم وخنديديم بعد هم چون بعداز ظهر کلاس داشتيم رفتيم طرف دانشگاه؛ برای ناهار پيتزا خريديم ولی چون حوصله یه شلوغي رو نداشتيم پيتزا ها رو برداشتيم و رفتيم تو يه پارک که هيچ وقت خدا پرندم توش پر می زنه . نشستيم وشروع کرديم به خوردن که سه تا از همون فرشته کوچولوها اومدن تو پارک ويه پلاستيک نون خشک رو گذاشتن جلوشون و....
اين جوری شد که هم تمام خوشيهای اون روز گوفتمون شد هم اون روز هم مثل باقی روزهای که دانشگاهيم بی ناهار مونديم.
لینک
۱۳۸٢/۳/۱٧ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark