بازم يه خاطره ی بی مزه!
سلام.
اول ماه مبارک رمضان رو به همه کسای که سعادت روزه گرفتن دارن تبريک ميگم.
بعد هم با اجازتون يکم راجب دانشگاه می نويسم .اشکالی که نداره ؟
ما چون ترمهای اول که می رفتيم دانشگاه ؛دانشگاه رو با پارک اشتباه گرفته بوديم ولطف می کرديم و هيچی درس نمی خونديم وضعيت درسهای پايه مون افتضاحه.وتازه يادمون افتاده که هيچی بلد نيستيم ودر ضمن يه استاد هم داريم که علاوه بر اينکه خيلی عالی درس ميده خيلی هم ماه .ما که از هر درسی اشکال داشته باشيم از اون می پرسيم وبرای همين هم بهش می گيم مرجع.خلاصه ديگه از ترم پيش هر درسی رو که آ قای مرجع تدريس می کنه ما هم سر کلاسشيم.(درسهای رو که پاس کرديم)اما خوب چون به هر حال يه چيزای از درسها رو بلديم ؛ خيلی وقتها سر کلاس داريم حرف می زنيم؛چند بار مرجع به شوخی بهمون گفته بود که شما ها که می خوايد حرف به زنيد خوب چرا مياين سر کلاس يا مثلا وقتی ازش اجازه می گرفتيم که بريم سر کلاسش می گفت برای تفريح می خواين بياين ولی خوب ما که از رو نمی رفتيم. تا يه بار که ما از اول کلاس داشتيم حرف می زديم ويه بار هم که استاد سوتی داد هممون زديم زير خنده .يهو ديديم مرجع شروع کرده به حرف زدن؛گفت((بچه ها تا حالا رفتين نونوایی اين شاطرهارو ديديد از صبح تا شب با همن ها ولی هميشه هم دارن باهم حرف می زنن من هميشه دوست داشتم بدونم اينا به هم چی ميگن که حرفاشون تموم نميشه.اما خوب چون بيشترشون آذری زبانند ومن هم متاسفانه آذری بلد نيستم هيچ وقت نمی فهمم چی ميگن. حالا عين اين ماجرا تو کلاس ما اتفاق افتاده من نمی دونم اخه ادم مگه چه قدر حرف برا گفتن داره . ))ما کلی بهمون بر خورد و ديگه تا اخر کلاس حرف نزديم .اما انقدر پر رويم که دفعه بعد رفتيم دم در کلاسش و گفتيم استاد ميشه بازم بيايم سر کلاستون قول می ديم ديگه مثل شاطرا رفتار نکنيم .تا اخر کلاس هر وقت چشمش به ما می افتاد خندش می گرفت .
| لینک | ۱۳۸٢/۸/٥ - کوانتومی |

