همه چی آرومه
من سعی می کنم، همه سعیم رو می کنم ولی نمیشه. نمیشه خوشحال بود. می تونی یه مدت خودت رو بزنی به اون راه و بگی همه چی آرومه ولی ته دلت همیشه می دونی که دروغه.
می تونی شاد و خوشحال مهمونی بگیری و با همه دوستات دور هم جمع بشین که یه شب خوش بگذرونی ولی وقتی می فهمی دوستت که کلی راه از اون سر دنیا پاشده اومده ایران که خانواده اش رو ببینه ، می بینه که مامانش نیست، دیگه حتی نمی تونی تظاهر کنی که شادی. جای دور نیست مامانش همین تهرانه. اوین.
می تونی کلی وقتت رو تو اینترنت بچرخی و خودت رو بزنی به بی خیالی ولی وقتی تو همین اینترنت می خونی دوستت که یه دختر دو، سه ساله داره امروز بازداشت شده، دیگه خریت هم نمی تونه باعث بشه بازم لبخند بزنی.
می تونی سرخوش پا شی بری تواضع برای شب یلدا آجیل بخری، ولی وقتی می فهمی که همه حقوقتون رو که کم هم نیست این ماه خرج کردی و هنوز هم همه چی یارانه ای بود، نمی تونی به کارگرا فکر نکنی. نمی تونی بگی به من چه. من که هنوز - والبته هنوز- دستم به دهنم میرسه.
نه دورغه. اینجا همه چی آروم نیست.
| لینک | ۱۳۸٩/٩/٢۸ - کوانتومی |
بازگشت ....
چقدر زیاد وقته که اینجا نیومدم.
کلی اتفاق تو این مدت افتاده و الان من کلی خوشحالم و اصلا از اون افسردگی خبری نیست.
حدودا دو ماه پیش اسباب کشی کردیم و دوباره به مام وطن یعنی این تهران خراب شده برگشتیم. یک ماهی هم قبل از اسباب کشی سرمون گرم جمع کردن اسباب و یکم بنایی و این جور کارا تو خونه جدید بود و یک ماهی هم بعد از اسباب کشی به سر و سامون دادن به خونه جدید پرداختیم. خلاصه این جوری بود که کلی از کارها عقب موندیم. در ضمن این که اینجا اینترنت نداشتیم و تازه امروز صبح اینترنتمون رو وصل کردند.
گفتم همین اول اینترنی بیام یه سلامی خدمت دوستان عرض کنم.
همین وسط مسط ها هم سربازی آقای همسر تموم شد و اگه بی پولی بذاره فعلا خیلی خوش خوشانمونه.
| لینک | ۱۳۸٩/٩/٩ - کوانتومی |

