نامرئی می شویم
توسط رویا به بازی نامرئی شدن دعوت شدم. خیلی فکر کردم به این که دوست دارم کجاها برم وقتی نامرئی شدم، دیدم که هر جایی که بخوام برم همین طوری مرئی هم می تونم برم، مگر این که بخوام اونجا مرتکب یه خلافی بشم و از اونجایی که خیلی آدم مثبتی هستم حتی اگه نامرئی هم باشم به خودم اجازه نمی دم خلافی انجام بدم مگر چند مورد کوچولو مثل اینها:
1- میرم یه جایی مثلا یه سفر استانی، ریس جمهور محبوب رو از یه بلندی، پله ای، ساختمونی، چیزی هل میدم پایین.
2- میرم سازمان نظام وظیفه، یه کارت پایان خدمت برای محمد جعل می کنم.
منم مارکوپلو، هاله و ساراناز رو دعوت می کنم.
| لینک | ۱۳۸٧/۸/۱٦ - کوانتومی |
بر چسب انرژی یا امان از ....
یکی از بچه های کارگاه رو فرستادیم بره یه بخاری بخره. بخاری رو آورده، همه دارن ازش تعریف می کنن که چه بخاری خوبی خریدی خیلی شیکه و خیلی اندازش خوبه، جو گیر میشه وشروع میکنه از خودش تعریف کردن، میگه به برچسب انرژیش هم دقت کردم این از همه شون بهتر بود، اونای دیگه همشونB بودن این برچسب انرژیش C بود، یعنی مصرفش کمتره دیگه!!!!!!
پ.ن:در مورد تیتر هم هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم. جای خالی رو خودتون پر کنید.
| لینک | ۱۳۸٧/۸/۱٢ - کوانتومی |
یکی از دوستامون داره با یکی از وبلاگ نویسها خیلی دوست میشه. از اولش به من گفت، اما به اون نگفته که من می دونم اون کیه، در واقع اون بیچاره نمی دونه من می دونم این آدمی که شاید قراره زن دوستمون بشه، نویسنده فلان وبلاگه. راستش اگه من خودم قرار بود نظر بدم هم دلم نمی خواست بدونم. آخه یه جورایی من این وسط خواهر شوهر حساب میشم و میدونید که دخترا خیلی چیزا تو وبلاگشون مینویسن که نباید به رویت خواهر شوهرا برسه. امروز با آقای دوست حرف می زدم و میگفتم که خیلی دلم می خواد برم براش یه کامنت بذارم که بفهمه من می دونم، اونم هی التماس میکرد که سارا بدبخت میشم، تو رو خدا بهش نگو و... . منم هی درصد مارمولکیم بیشتر میشد. خلاصه بهش گفتم دعا کنم تا چند وقت نرم اینترنت. فکر کنم خیلی دعا کرده، آخه از اتاق خودم که نتونستم به ای دی اس ال وصل شم. لپ تاب رو برداشتم رفتم اتاق ریس (بابا جون)، بازم نشد، برادر عزیزمون گفتن اگه برق مودم رو قطع و وصل کنیم درست میشه. فیوزه کل ساختمون رو زدم، بازم نشد.(البته الان فقط من و برادر سر کار هستیم ها؛ موندیم اضافه کاری) خواستم دایال آپ وصل شم، نشد. خلاصه خیلی موقعیت خنده داریه. الان هم این ها رو تو ورد نوشتم تا هر وقت قسمت شد و کانکت شدم، بفرستم. هرچند فکر کنم تاثیر دعای اون بنده خدا چند وقتی نذاره کانکت شم. به خدا نمی خواستم برم کامنت بذارم، ول کن بابا دیگه.
نوشته شده در روز دوشنبه 29 مهر ساعت 21
| لینک | ۱۳۸٧/۸/۱ - کوانتومی |

