...   

تو یکی از وبلاگها ، یه مطلبی خوندم مبنی بر این که زنها خودشون بیشتر از مردها به خودشون ظلم میکنن و ... .

یادم اومد اوایل ازدواجمون، وقتی با دوستای محمد جمع میشیدیم، حالا چه خونه یکی، چه مسافرت، من می گفتم که دیگه اینجا ما ظرف نشوریم، چون زورم به کسی دیگه ای نمیرسید، همیشه ظرفها رو محمد میشست، اونوقت خانوما هی می گفتن: نه شوهرت گناه داره، بذار خودمون می شوریم و... . خلاصه کلی باید باهاشون صحبت می کردم که بی خیال شن و بذارن محمد ظرفها رو بشوره. خلاصه بعد از چند وقت بقیه آقایون هم خجالت کشیدن و شروع به کار کردن. حالا تو جمعها بعد از غذا ما خانوما می ریم یه جا میشینیم، آقایون خودشون همه کارها رو می کنن. خونه ما که آومده بودن، گاز رو هم تمیز کردن بعد از آشپزخونه اومدن بیرون. در صورتیکه اگه اون اولا به حرف خانوما گوش داده بودم و نمیذاشتم محمد ظرفها رو بشوره، الان هم مجبور بودیم همه کار ها رو خودمون انجام بدیم.

بعدا نوشت: می بینم که همه دوستان شاکی شدن. باید توضیح بدم که فقط تو مهمونی ها و مسافرتهای که با دوستامون هستیم آقایون کارهای بعد از خوردن غذا رو انجام می دن، خوب کارهای قبلش رو ما انجام میدیم دیگه. تازه همه روزها هم که همه کارها رو تو خونه خانوم ها انجام می دین، یه روز نباید استراحت کنیم یعنی؟؟

لینک
۱۳۸٧/٦/۳٠ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   خونه تکونی   

امروز گفتم فرشته خانوم بیاد خونمون یکم خونه رو تمیز کنیم، آخه این اواخر که دیگه سرمون خیلی شلوغ بود، خیلی به خونه نرسیده بودم. اما فرشته خانوم که اومد تقریبا خونه تکونی کردیم. کلی از کارها رو طبق معمول خودم انجام دادم، مثل پرده زدن و... . انقدر خسته شدم که تقریبا بی هوش شدم. ولی خوب می ارزید، خونه خیلی تمیز شد.

امروز تولد محمد بود، بازم رفتیم خونه مادر شوهرم اینها، براش تولد گرفته بودن. منم که چون قبلا براش کادو خریده بودم (پرینتر) هیچی کادو نداشتم. البته دوست داشتم یه چیز کوچولو براش بخرم ولی وقت نکردم. البته محمد از مامان و باباش هم قبلا کادو گرفته بود اما دوباره کادو گرفت، به عنوان کادو فارغ تحصیلی، تازه منم بابت فارغ تحصیلی محمد کادو گرفتم!!

لینک
۱۳۸٧/٦/٢٦ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   ما رها شدیم!   

سلام.

آقای شوهر بلاخره دفاع کرد. هر چند جلسه دفاع به اون خوبی که ما فکر می کردیم پیش نرفت و پروژه دقیقا از اون جاهای که ما فکر می کردیم نقطه قوت کاره، ضربه خورد، اما چون این موضوع نشون دهنده بی سوادی اساتید گرامی بود، ما همچنان بسی خرسندیم.(الکی گفتم خیلی دپرسیم فعلا)

از روز سه شنبه که جلسه دفاع تشکیل شد، ما یا خواب بودیم یا مهمونی بودیم، برای همین نتونستم آپ کنم. مثلا دیشب خونه یکی از دوستان افطاری دعوت داشتیم، سی نفری بودیم، بعد از این که از اونجا اومدیم یه سری رفتن خونه هاشون، ماها که مونده بودیم رفیتیم اکبر مشتی بستنی خوردیم، بعد بازم خداحافظی کردیم، که یکی از دوستان گیر داد بیاین بریم خونه ما، خلاصه تا سحر هم خونه اونا بودیم. وقتی رسیدیم خونه خودمون دیگه همسایه هامون داشتن می رفتن سر کار!

می خوایم حسابی تلافی این چند وقتی که خونه بودیم رو دربیاریم.

لینک
۱۳۸٧/٦/٢۱ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   ماه رمضان   

امسال هم من مثل سالهای پیش، روز اول ماه رمضان رو روزه گرفتم و شب حالم بد شد و دیگه مرخصی دادم به خودم. تو همه سالهای عمرم فقط یه سال کامل روزه گرفتم. سالی که سوم راهنمایی بودم.

یادم اولین باری که روزه گرفتم کلاس پنجم بودم، یه شب برای افطار یه جا مهمون بودیم که برای من خیلی هم جذاب بود. می خواستم بگم من هم بزرگ شدم دیگه، اون روز روزه گرفتم. آنقدر ضعف کرده بودم که همه مهمونی یه گوشه افتاده بودم، مامانم به زور یکم غذا ریخت تو حلقومم، هیچی از مهمونی نفهمیدم.

دبستانی که بودم، مامانم می رفت سر کار، بعد از ظهر ها تنها بودم. ماه رمضونا دختر همسایمون که ۴ سال از من بزرگتر بود و روزه هم می گرفت، یواشکی میومد خونه ما با من ناهار می خورد، بعد هم منو قسم می داد به کسی نگم.

ایشالا نماز و روزه همه کسایی که توفیق عبادت دارن قبول باشه.

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٧ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   بازی وبلاگی   

مرجان عزیز ( زن زیادی) منو به یه بازی دعوت کرده، که باید بگم از چه شغلهایی خوشم میاد و از چه شغلهای بدم میاد. منم وسط افطاری درست کردن هی اومدم دو تا کلمه نوشتم، هی رفتم به غذا سر زدم. نتیجه این شد. و البته یه غذای یکم سوخته!

 

شغلهای که بدم میاد:

1- کارمند

2- پزشکی

3- حسابداری

4- برنامه نویسی

5- خیاطی، آرایشگری و ...

 

شغلهای که خوشم میاد:

1- کتاب فروشی

2- مدیریت

3- دانشمند!!

4- بازیگری

5- خبرنگار

 

پ.ن: چون تو وبلاگ زن زیادی دیدم بیشتر دوستان تو کامنت ها جواب دادن، هر کی اومد دعوته. جوابش رو تو کامنت ها بده.

 

پ.ن.2: بلاخره لینک یه سری از دوستان رو که خیلی وقت بود می خواستم بذارم گذاشتم. کیا؟ خوب خودتون نگاه کنید.

لینک
۱۳۸٧/٦/۱۳ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   غافلگیر کننده ترین تولد قرن   

دیشب یکم دلم گرفته بود. دیدم تولدمه و هیچ خبری نیست. خونه مامانم اینا که نمی تونستم برم، تو شرایطی هم نبودم که بتونم تولد بگیرم.جمعه هم که خونه مامان اینها بودیم، هیچ خبری نبود. هیچکس بهم کادو نداد.

داشتم خونه رو تمیز می کردم، که مادر شوهرم زنگ زد. گفت مهمون داریم و می خوان تو رو هم ببینن، بیاین بالا. منم گفتم: که نه، محمد کار داره نمی تونه بیاد، اصلا مهمونتون کی هست. مادر شوهرم گفت:چی کار داری، به محمد بگو بین میاد یا نه. از محمد پرسیدم. گفت: آره بریم.

رفتیم بالا ، دیدم همه جا تاریکه، فهمیدم برام تولد گرفتن. رفتیم تو پذیرایی....

دیدم مامانم اینها اونجان. کلی هم شمع و فشفشه روشن کرده بودن و.....

خلاصه کلی ذوق کردم، خیلی غافل گیر شده بود، آخه مامانم اینها خیلی سخت میان خونه ما. میگن راهتون دوره.

خیلی خوشحال شدم که برام تولد گرفتن. دیگه همین دیگه.

 

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٠ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   بیست و شش سالگی   

به همین راحتی بیست و شش سال از عمرم گذشت. اصلا نمی تونم باور کنم ، من اگه خیلی سعی کنم می تونم فکر کنم بیست سالمه.

هیچ وقت روزای تولدم خوشحال نبودم، حتی وقتی چهارده، پونزده سالم بود از این که بزرگ تر شدم ناراحت می شدم.

امسال اما هیچ احساس خاصی ندارم، شاید چون هیچ خبری از تولد تو خونمون نیست. روز شمار دفاع آقای شوهر شروع شده و ما اصلا وقت هیچ کاری نداریم. آقای شوهر قول داد بعد از دفاعیه از خجالت همه مناسبت های مرداد و شهریور دربیاد. تا ببینیم چی میشه. 

لینک
۱۳۸٧/٦/٩ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   بازم سهراب سپهری   

میان هوای کاشان و نیویورک اختلاف زیاد است، مدتی پهلویم درد می کرد و این درد مضحک سر انجام از رو رفت. نیویورک تخم سگ است. این روزها گرما و رطوبت ما را بیچاره کرد. در آپارتمان مثل حضر ابوالبشر راه می رویم و باز هم این برهنگی کاری از پیش نمی برد. این سوسک های پدر سگ هم که مرا راحت نمی گذارند. تا می روم به آشپزخانه و چراغ را روشن می کنم، همه در می روند. مرا می شناسند. همه به هم می گویند فلانی آمد. یکی از بشقاب می پرد پایین و یکی از روی قوطی نمک و همه با هم در می روند. انگار می گویند یک، دو، سه، بعد در یک آن فرار می کنند. می ترسم تمام نقاشیهای مرا بخورند. دوده هم که حسابی ما را غرق محبت خود می کند. پنجره را که باز می کنی، باید فرار کنی و گرنه جزو سیاهپوستان حساب می شوی.

سهراب سپهری، نیویورک، 28 ژوئن 1971.

از کتاب هنوز در سفرم

لینک
۱۳۸٧/٦/٥ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   ما بازم رفتیم کنسرت   

سلام.

ممنون از تک تک دوستان گلم، که نگرانم بودند و ابراز همدردی کردند.

حالم خیلی بهتره. اصلا نمی دونم چم بود. فکر کنم یکم حوصلم سر رفته بود. آخه این آقای شوهر ما هنوز کلی کار داره و ما هنوز خونه ایم، خوب من حوصلم سر میره. مثلا تابستونه، ما اصلا یه مسافرت نرفتیم، حتی یه پارک هم نرفتیم. عوضش امسال به اندازه همه عمرمون رفتیم کنسرت.

 

آره. پنجشنبه شب رفتیم کنسرت همایون شجریان. یکی از دوستامون بیلیط گرفته بود برامون و هر چی ما گفتیم کار داریم و نمی تونیم بیایم، به خرجش نرفت. ما هم مجبور شدیم بریم.

ولی جاتون خالی خیلی خوب یود. البته به قول همون دوستمون، اگه کنسرت یه اشکال داشت همون همایون بود. یعنی منم که همیشه کلی پافشاری می کردم که صدای همایون به خوبی صدای باباشه، اعتراف کردم که استاد چیز دیگریست. ولی گروه دستان انصافا خیلی خوب بود، مخصوصا سازهای کوبه ایشون. یه ساز داشتن به اسم کوزه، که واقعا هم یه کوزه بود صدای ازش در میومدها.

قسمت خوب کنسرت اما قسمت خاله زنکونش بود. این که استاد هم تشریف آورده بودن و البته همسرشون و پسر کوچیکشون، زن خود همایون و مامان همایون. اینا با همین ترتیب که نوشتم کنار هم نشسته بودن. همایون هم که اومد از سن پرید پایین رفت بغل بابایی. بعد هم بغل مامان جون، بعدش خانومشو بوس کرد، بعد رفت نشت سر جاش. آخر کنسرت هم که ملت خیلی دست زدن، برگشت مرغ سحر خوند، که البته من خوشم نیومد. مرغ سحر رو فقط باید استاد بخونه!

رویا جات خیلی خالی بود، البته جای همه دوستان خالی بود، اما رویا قرار بود بیاد و نیومد.

 

پ.ن: ما هم مثل یکی از بزرگان مملکت اعلام می کنیم جا دارد امسال را سال کنسرت بنامیم.

لینک
۱۳۸٧/٦/٢ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark