حالم خوب نیست، حالم اصلا خوب نیست بی هیچ دلیلی.از زندگی خسته ام.
تو خیابون که راه می رم خوشحالم که عینک دودی زدم و کسی نمی فهمه که چشمام نمناکه. همین جوری یهو می بینم که صورتم هم خیس شده.
دلم می خواد یه چند روزی سر به بیایون بذارم. می خوام یه دل سیر گریه کنم. دوست دارم ... .
ولش کن، بهتر که شدم بازم میام. حالا چیزی نمی نویسم، قرارم این بوده که ناراحتیام رو ننویسم.
| لینک | ۱۳۸٧/٥/٢۸ - کوانتومی |
لایحه حمایت از خانواده
لایحه حمایت از خانواده
خیلی جدی و با احساس دارم برای محمد شرح می دم که دارن یه لایحه ای رو تصویب می کنن به اسم لایحه حمایت از خانواده.
می گم: کلی بند داره و یه بندش اینه که مردا می تونن بدونه اجازه از زن اولشون دوباره زن بگیرن.
می گه: جدی می گی؟ انوقت این چه جور حمایتیه؟
می گم: من چه میدونم.
می گه: بی شرفها و ... و... و... . ما نخوایم اینا ازمون حمایت کنن باید چی کار کنیم. برید از خانواده خودتون حمایت کنید. .......
بهش می گم: حالا تو چرا انقدر عصبانی شدی؟ مگه تو زنی؟ شماها که باید خوشحال بشین؟!
می گه: دیگه کارم دراومده، از یه متری هر زنی که رد بشم ، می گی چیه این زنته. رفتی زن گرفتی، یا می خوای بگیریش؟!!
| لینک | ۱۳۸٧/٥/٢٥ - کوانتومی |
دیروز فهمیدم زندگی کردن با یه آدم شلخته خیلی سخته. و تو خونه ما یه آدم شلخته وجود داره و اون منم.
محمد می خواست بره دانشگاه و گفت اگه دلت می خواد تو هم بیا بعدش بریم خرید، منم گفتم میام. رفتم که لباس پیدا کنم، یه شلوار قهوه ای و یه مانتو کرم در آوردم که اتو کنم، شلوارم رو اتو کردم، مانتوم رو هم تقریبا اتو کرده بودم که دیدم آستینش کثیفه، گفتم عیبی نداره یه مانتو کرم دیگه درآوردم اونم یکم اتو کردم دیدم که این یکی هم کثیفه، دیگه شروع کردم به خودم فحش دادن که آخه چرا لباسهای کثیف رو می ذاری تو کمد.
یه مانتو چهارخونه سیاه وسفید در آوردم و اونو اتو کردم که خوب مسلما نمیشد با شلوار قهوه ای پوشیدش، یه شلوار سفید پیدا کردم که اونم کثیف بود، خلاصه با هزار مصیبت یه دست لباس کامل برای خودم پیدا کردم، که البته محمد کلی مجبور شد منتظرم وایسه.
| لینک | ۱۳۸٧/٥/٢۳ - کوانتومی |
کنسرت ناظری یا سیزده بدری با شهرام
سلام ، جای همتون خالی، ما دیشب رفته بودیم کنسرت آقای شهرام ناظری. یعنی اولش فکر می کردیم می ریم کنسرت، وقتی رسیدیم دیدیم رفتیم سیزده بدر.
تو یه زمین پر از سبزه که داشتن با شیلنگ آب می دادنش، یه سری از این صندلی های عروسی چیده بودن که شماره هم داشت. درب سالن (؟؟) که البته ما نمی دونیم کجا بود طبق نوشته روی بیلط های ما قرار بود راس ساعت 8:30 بسته بشه، اما تا ساعت 10 ملت همچنان داشتن تشریف فرما می شدن. ساعت 9:30 ما دیدیم مردم دارن دست می زنن دقت که کردیم دیدیم یه چند تا موجودی که نمی شد تشخیص داد چی هستن آومدن رو یه سکو که بهش می گفتن سن.بعد هم یه صداهای میومد که ما چون اطرافیانمون داشتن واسه هم خاطره تعریف می کردن نمی تونستیم خوب بشنویم.
البته بعدش ویدیو پروژکتورها روشن شد و ما شهرام ناظری رو با چند عدد نوازنده دیدم ولی نفهمیدیم اینها چرا سبز پوست شدن، البته وقتی پرده اون ور زمین رو دیدیم فهمیدیم سرخ پوستن.
تو هوا بوی خوش ساندویچ هایدا پراکنده بود. مردم می رفتن و میومدن و خوشحال بودن خلاصه.
یه چند تا دختر از سبزه ها استفاده می کردن و تند تند سبزه گره می زدن. یه دختر و پسر جون داشتن تو ردیف جلوی ما به تفاهم می رسیدن. پسره می گفت من از قرمه سبزی خوشم میاد دختر می گفت منم همین طور ولی بلد نیستم درست کنم و... .
چند تا صندلی اون ورتر یه خانواده خوشبخت داشتن باهم بادکنک بازی می کردن، دخترشون هی باد کنک رو باد می کرد، می داد به مامانش، مامانش بادشو خالی می کرد.
بیرون هم نمی دونم چه خبر بود که هی آمبولانس ها آژیر کشان رد می شدن. وسطهای برنامه هم عزت الله انتظامی اومد رو سن و یه چیزای گفت که ما بازم نفهمیدیم چی بود.
پ.ن: من هنوز هم نفهمیدم چرا تو کنسرت شجریان صدای نفس کشیدن هم نمی شنیدیم و تو کنسرت شهرام ناظری صدای ناظری رو.
پ.ن: گزارش تصویری کنسرت رو اینجا می تونین بینین.
| لینک | ۱۳۸٧/٥/٢۱ - کوانتومی |
روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می کند. و تماشای من ابعاد تازه ای به خود می گیرد. یادم هست در بنارس میان مرده ها و بیمارها و گداها از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیک شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک. وقتی پدر مرد، نوشتم: پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود. و گرنه من می دانستم و می دانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم. چیزی در ما نفی نمی گردد. دنیا در ما ذخیره می شود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است و از همه جای آن آب می خورد.
من هزارها گرسنه در خاک هند دیده ام. و هیچ وقت از گرسنگی حرف نزده ام. نه هیچ وقت. ولی هر وقت رفته ام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سبک دهانم را عوض کرده است. و من دین خود را ادا کرده ام.
سهراب سپهری از کتاب هنوز در سفرم
پ.ن: هنوز در سفرم شعرها و یادداشتهای منتشر نشده از سهراب سپهری است به کوشش پریدخت سپهری.
| لینک | ۱۳۸٧/٥/۱٩ - کوانتومی |
امرداد
روز اول مرداد که از خواب پاشدیم، محمد گفت: خانومی مردادت مبارک.
آخه بیشتر اتفاقهای مهم زندگی ما تو مرداد افتاده.
16 مرداد سال 83 رفتیم محضر و عقد کردیم. یه عقد جمع و جور به جز مادر و پدرهامون، خواهر محمد و داداش بزرگه من و مادر بزرگ و پدربزرگ محمد بودن. البته یکی از دوستای صمیمی محمد هم بود که بهش گفته بودیم بیاد عکس بگیره.
26 مرداد همون سال یه مراسم عقد گرفتیم که خیلی مفصل بود، لباس عروس پوشیدم و ماشین گل زدیم و همه رو دعوت کردیم. سالنمون هم نزدیک خونه مامان اینها بود.
11 مرداد سال 85 رفیتم مکه که وقتی برگشتیم بریم سر خونه زندگی خودمون.
21 مرداد برگشتیم.
23 مرداد یه مراسم گرفتیم تو یه تالار که با این که به اندازه عقدمون مهمون داشتیم ولی به اون مفصلی نبود.
لباسم سفید بود اما ساده تر از لباس عقد، ماشین گل زده بودن برامون، اما عکاس و فیلم بردار نداشتیم.
البته تو این مراسم به من خیلی بیشتر خوش گذشت. آخه ما نبودیم و همه کارا رو بقیه انجام داده بودن و ما اصلا مثل مراسم عقدمون خسته نبودیم و اصلا هم استرس نداشتیم بر عکس اون مراسم.
خلاصه دیروز رفتم برای محمد به این مناسبت ها و همچنین تولدش که شهریوره و روز مرد که براش کادو نخریده بودم، یه پیرینتر خریدم. می خواستم کلی غافل گیرش کنم ولی اومد دیدم محمد تو راه پله ها وایساده، خلاصه منو دید با کادوش . اما خیلی ذوق زده شد، اصلا فکرش رو هم نمی کرد، تنها برم همچین چیزی بخرم. البته می دونستم چی می خواد، کلی قبلا تو اینترنت گشته بود و مدلی که می خواست انتخاب کرده بود ولی خودش دلش نمیومد بخره.
پ.ن: تولد جفتمون تو شهریوره، محمد می گه بچه مون باید تیر بدنیا بیاد که به هم بگیم تابستونت مبارک.
| لینک | ۱۳۸٧/٥/۱٥ - کوانتومی |
کتاب خوانی
این مطلب رو صرف برای این نوشتم که بگم منم کتاب می خونم، پس توش دنبال چیز خاصی نگردین.
تو چند روز اخیر ۴ تا کتاب خوندم:
١- یک مشت تمشک نوشته اینیاتسیو سیلونه ترجمه بهمن فرزانه که اصلا از نوع کتابهای محبوب من نبود. من حتی نفهمیدم کتاب کجاییه؟
٢- ارمیا نوشته رضا امیر خانی که به نظر من کتاب خوبی بود. داستان یه جون دانشجو که اواخر جنگ میره جبهه و ...
٣- ترلان نوشته فریبا وفی که کتاب بدی نبود اما من پرنده من این خانوم رو ترجیح می دم. اینم راجع به یه دختری بود که برای فرار از محیط زندگی و شاید ازدواج اجباری می ره که به قول خانم وفی پاسبان بشه. و کل داستان تو یک سال آموزشی ایشون میگذره.
۴- میرا اثر کریستوفر فرانک که اونم کتاب خوبی بود، هر چند من خیلی نمی تونم با این کتابایی که توش زندگی آینده بشر رو انقدر تلخ نشون می دن کنار بیام. اگه بخوام آینده رو از روی این کتابها تصور کنم ١٩٨۴ جروج ارول رو ترجح می دم.
همین
| لینک | ۱۳۸٧/٥/۱۳ - کوانتومی |
امروز خالم یه مهمونی زنونه گرفته بود، از آخرین مورد این جور مهمونی ها تو خانواده فکر کنم 10 سالی گذشته باشه. یه جور بامزه ایه همه دختر خاله های مامان اینها بودن. البته خوب خاله های خودم و زن دایی هام . خوش گذشت. حالم خیلی بهتره.
با مترو رفتم تهران یعنی تا ایستگاه آخر مترو رفتم، ایستگاه علم و صنعت، دو ساعتی تو راه بودم ولی عوضش خنک بود تازه همش داشتم کتاب می خوندم. میرا اثر کریستوفر فرانک. تمومش نکردم ولی جالب بود.
برگشتنه یه دختره تو مترو داشت با موبایلش یکی از آهنگ های به شدت اعصاب خورد کن رو بلند گوش می داد، تازه همخوانی هم می کرد. همه بر می گشتن نگاهش می کردن اما هیچ کس جرعت نمی کرد چیزی بگه، خودمو کشتم بهش گفتم میشه یکم کمش کنید؟!
| لینک | ۱۳۸٧/٥/۱٠ - کوانتومی |
آخر هفته من
وای چشمتون روز بد نبینه، این دو روز احوالاتی بر ما گذشت.
دیروز از صبح گلاب به روتون بیرون روی داشتم شدید. با توجه به این که از دکترا بدم میاد، نرفتم دکتر. عصر هم محمد بعد از یک هفته یهو تصمیم گرفت بره بیرون با یکی از دوستاش. محمد که رفت حالم بدتر شد. حالا این وسط یهو آب هم قطع شد، فکر کن من هی می خوام برم دستشویی، آب نداریم. – خدا رحم کرد آب معدنی داشتیم تو خونه – خلاصه که شب آنقدر حالم بد بود که ساعت 1 نصفه شب رفتیم دکتر. دکتره هم باحال حتی فشارم رو هم نگرفت، همین طوری یه نسخه نوشت داد دستم. من کلی غر غر کردم که این دکتره هیچی حالیش نبود . من دارم می میرم یه سرم بهم نزد. من اصلا داروهاش رو نمی خورم.خلاصه نذاشتم محمد بره دارو ها رو بگیره.
صبح حالم بهتر بود، ولی محمد بلاخره رفت داروها رو گرفت، تو داروها سرم هم بود، انقدر حالم گرفته شد. آخه شبش واقعا به یه سرم احتیاج داشتم. خلاصه ظهر رفتم سرم رو زدم، البته بعد از این که دو دفعه سرم رو زدن زیر پوستم و کلی پوستم باد کرد تا بلاخره رگم پبدا شد.
حالا بهترم خدا رو شکر.
| لینک | ۱۳۸٧/٥/٥ - کوانتومی |
اندر احوالات ما و چلو و کباب
چند وقت پیش تو یه جمعی راجع به غذاهای مورد علاقه مون حرف می زدیم، محمد گفت چلو و کباب غذای محبوبشه. البته می دونستم که تو رستوران همیشه انتخابش چلو کباب کوبیدس ولی فکر نمی کردم کلا اولین انتخابش باشه تو غذاها.
خلاصه امروز خواستم تحویلش بگیرم، گفتم چلو کباب درست کنم. کباب کوبیده ی سیخی اونم رو گاز. نیم ساعت که مجبور شدم تو این گرما جلوی گاز وایسم و سیخ کباب نگهدارم، گاز هم که دیگه نگو. شب یه نیم ساعتی الافش بودم تا تمیز شد. خلاصه از خودشیرین بازی کلی پشیمون شدم.
تازه چون خسته شدم شام هم درست نکردم.
| لینک | ۱۳۸٧/٥/۱ - کوانتومی |

