یکی از آشناها امروز برامون کارت عقد کنونش رو آورد، اسم داماد رو که دیدم به نظرم آشنا اومد.
یادم افتاد سال 82 که من و محمد با هم یه سر و سری پیدا کرده بودیم این دوستم برام از این اقا حرف زده بود.آخه اونموقع ها خیلی با هم صمیمی بودیم.
یه چند وقتی بود از هم خبر نداشتیم، خبر نامزدیش رو هم مامانم بهم داد.
امروز که کارتش رو دیدم فکر کردم اینا الان 5 ساله که باهم دوستن و ما الان 4 ساله که زن و شوهریم.
راستش خیلی مطمئن نیستم که کار کدوممون درست تر بوده، ولی خوب اونا الان بزرگترن، شرایطشون بهتره و...
البته من احتمالا نمی تونستم این همه وقت یه دوستی رو حفظ کنم، آخه حتما خانوادم می فهمیدن و حتما هم – همونطوری که گفتن – می گفتن که اگه همدیگر رو می خواین خوب عقد کنید.
یکی، دو سال اول زندگی ما خیلی همدیگه رو اذیت کردیم. شرایطمون هم خوب نبود البته.
محمد درس می خوند، مثل الان، و درآمدش هم خیلی خوب نبود.
یکم دلم برای خودم سوخت، بنظرم منم باید یکم صبر می کردم.
| لینک | ۱۳۸٧/٤/٢٥ - کوانتومی |
گرسنگی
وقت نکردم شام درست کنم.
محمد گفت نیمرو می خوره. از من پرسید: برای تو هم درست کنم؟
خودم لوس کردم و گفتم: نه من سیرم.
حالا دارم از گرسنگی می میرم، قدرت خدا هیچ چیز قابل خوردنی هم تو خونه پیدا نمیشه.
فکر کنم باید مدل غذا پختنمو عوض کنم، اگه یه ذره غذا اضافه بمونه، حتی اگه آخر سر بریزیمش دوره، بازم خوبه، چون بعضی وقتا ممکنه آدمو از گرسنگی نجات بده.
| لینک | ۱۳۸٧/٤/٢٥ - کوانتومی |
سرم خیلی شلوغه، الان به شدت مشغول مقوله گردشگری هستم. رساله تز آقای شوهر رو باید تا شنبه تموم کنیم و فعلا بسیج عمومی اعلام شده در جهت یاری رساندن به ایشان.
همه پنجره های خونه رو توری زدیم که پشه نیاد، حالا اتفاقی که افتاده اینه که پشه ها، تو خونه گیر کردن و نمی تونن برن بیرون!
هوا خیلی گرمه!
| لینک | ۱۳۸٧/٤/٢۳ - کوانتومی |
عروسک
مامانم رفته برام یه عروسک خریده!
یه عروسک کچل، عروسکم شیر می خوره، غذا می خوره، جیش میکنه، دوتا پستونک داره.
دوست مامانم ازش پرسیده: داری سیمونی میخری واسه سارا؟
مامانم گفته: نه، دارم اسباب بازی می خرم براش!
یعنی اگه من خودم هم بخوام بزرگ شم، اینا نمی دارن!

عکس تزئینی نیست. عکس عروسکمه. اما اون دختره من نیستم!
پ.ن: مامانم برام عروسک می خره که هوس بچه نکنم. محمد هم ازش حمایت می کنه.
| لینک | ۱۳۸٧/٤/۱۸ - کوانتومی |
مشق شب
دیشب شبکه ٣ فیلم مشق شب کیارستمی رو داد. خیلی خوب بود. فیلم مال سال ١٣۶۶ بود، کیارستمی اول فیلم گفت: من با بچه ام تو خونه سر مشق نوشتنش مشکل پیدا کردم و گفتم یه فیلم مستند بسازم و ببینم بقیه هم این مشکل رو دارن یانه.
بعد تو یه کلاس نشستن و بچه ها رو میاوردن و ازشون راجع به مشق سوال می پرسیدن.
مثلا می پرسید که مشق رو بیشتر دوست داری یا کارتون؟ و همه شون جواب می دادن مشق!!!
می پرسید تنبیه یعنی چی؟ و همشون می گفتن یعنی کتک!
و بیشترشون معنی تشویق رو نمی دونستن!
ما هم تقریبا همسن همونا هستیم ولی من یادم نمی یاد تو مدرسه ما آنقدر بچه ها درب و داغون بوده باشن!
از یه پسر پرسید اگه بچه داشته باشی چندتا می زنیش ؟ گفت ٧ تا. پرسید اصلا اسم بچه ات رو چی می ذاری؟ پسر یه وجبی جواب داد: اگه پسر باشه حسین، اگه دختر باشه سارا.
پ.ن: فیلم خیلی خوب بود. خیلی.
پ.ن: کسی می دونه کیارستمی چرا همیشه عینک دودی میزنه؟ چشماش چپه؟
| لینک | ۱۳۸٧/٤/۱٥ - کوانتومی |
خدمت همه دوستانی که به کار ما ( من و آقای همسر ) حسودی کردن عرض کنم که، چرا اتفاقا برای همه از این کارها هست - هر کی خواست بیاد خودم استخدامش می کنم - فقط یه اما داره ...
اونم اینه که درسته که ما هر وقت دلمون می خواد می ریم سر کار ، اما خوب اونام هر چقدر دلشون می خواد بهمون حقوق می دن!
پ.ن: من خودم کامنتها رو پیش بینی می کنم و همین جا جواب می دم.
سوال شما: پس چه جوری زندگی میکنید بدونه در آمد؟
جواب من: خوب ما این نصیحت سعدی علیهم الرحمه ( درسته نوشتم؟ ) رو آویزه گوشمون کردیم و بهش عمل می کنیم.
سعدی: چو دخلت نیست، خرج آهسته تر کن!
| لینک | ۱۳۸٧/٤/۱۳ - کوانتومی |
سه ساعت رفتم سر کار، خسته نباشم، آرایشگاه هم افتاد برای فردا. اما خوب بانک رفتم
.
بقیش رو هم ور دل مامان جان گذروندم.
راستی در راستای اینکه دوستان گفتن خوش به حالت، هر وقت دلت می خواد میری سر کار ، باید بگم آقای شوهر هم همین طورن، با این تفاوت که ایشون اصولا دلشون نمی خواد برن سر کار.
| لینک | ۱۳۸٧/٤/۱٢ - کوانتومی |
من این روزا زیاد نمی رم سر کار، دلیلش رو هم الان برای زوشن شدن اذهان عمومی میگم.
گفتم که چون محمد تز داره نمی رم سرکار. آهان باید بگم چه ربطی داره. خوب می گم.
فاصله خونه ما با محل کارم حدود 70 کیلومتره، خونمون کرج و محل کارم دقیقا شرقی و شمالی ترین نقطه تهرانه. خوب من خیلی سختمه که این راه رو تنها برم آخه حدود 1:30 باید رانندگی کنم و خیلی خسته می شم، برای همین اگه محمد نره سر کار منم نمی رم.
به هر حال بعضی وقتا مجبور میشم برم تهران، اونوقت نمی دونم اینهمه کاری که دارم چه جوری انجام بدم. مثلا فردا می خوام برم سرکار، خوب خونه مامانم اینها هم که باید برم، یه سرم باید برم بانک پول بریزم به حساب، بعد برم یه بانک دیگه و قسط بدم، حالا این وسط آرایشگاه هم می خوام برم، بگذریم از این که خریدهام رو هم معمولا نزدیک خونه مامانم اینها می کنم.
وقت کم دارم به نظر خودم!! نه؟؟
| لینک | ۱۳۸٧/٤/۱۱ - کوانتومی |
احمدی نژاد
عجب دنیایی کثیفیه!
اول که می خوان ریس جمهور ما رو بدزدند!
حالا هم که فهمیدیم این برادر اوباما شعار انتخاباتی احمدی نژاد رو دزدیده!
خدایش حال می کنید ما انقدر مهمیم !
| لینک | ۱۳۸٧/٤/۱۱ - کوانتومی |
کنسرت
دیشب رفتیم کنسرت استاد شجریان. جای همتون خالی، خیلی خوب بود.
راستش نمی دونم از سالهای پیش بهتر بود یا بدتر، من پارسال هم رفتم کنسرت، اما پارسال خیلی حالم خوب نبود، یکم با محمد دعوا کرده بودم و تازه اونجا هم زیر هواساز نشسته بودم و کلی سردم شد. امسال از ترسم لباس گرم تری پوشیدم و کلی پختم از گرما.
تفاوتهای کنسرت امسال با پارسال چند تا چیز بود:
1- همایون شجریان نبود.
2- حضور مژگان شجریان جالب بود – هر چند که خیلی سوتی داد تو اجرا و همش هم داشت لباسش رو مرتب می کرد – مژگان سه تار می زد.
3- گروه بیشتر از پارسال بود اما خیلی گروه جوانی بودن و چند جا خراب کردن.
و مشکل همیشگی هم وجود داشت، سالن افتضاح بود.
پ.ن: محمد امروز ساعت 7 صبح پرواز داشت برای شیراز و ساعت 10 صبح اونجا جلسه داشت و هنوز هم پروژه اش تموم نشده بود. دیشب بعد از کنسرت تا ساعت 3 صبح داشتیم کار می کردیم و صبح هم ساعت 6 بردمش فرودگاه، هر چند بعدش اومد خونه و تا ساعت 10 خوابیدم ولی هنوز سرم درد می کنه.
پ.ن.۲:نامه سرگشاده یک سینه چاک هنر به استاد شجریان رو هم بخونید، جالبه.
| لینک | ۱۳۸٧/٤/٩ - کوانتومی |
ما به مناسبت این که شوهر جان تز دارن بیشتر وقتا نمی ریم سر کار، البته کار هایمان را درون منزل انجام می دهیم و هی فکس می کنیم شرکت. اما خوب چون در خانه از نعمت اینترنت پر سرعت محروم می باشیم، هی مجبور می شویم تلفن خانه را اشغال کنیم و چون تا قبل از این هیچ وقت از این کار های بد نکرده بودیم ( اینترنت بازی در خانه)، هم اکنون بسی نگران قبض تلفن هستیم.
پ.ن: راستی قبض های تلفن کی میاد؟
| لینک | ۱۳۸٧/٤/۸ - کوانتومی |
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!
چند وقت پیش تو یه پستی نوشتم ( گاهی دلم برای خودم تنگ می شود) نمی دونستم از کجا شنیدمش ولی می دونستم مال خودم نیست.امروز داشتم فایل های تو کامپیوتر خونه رو نگاه می کردم – از وقتی لب تاپ خریدم کمتر سراغش می رم- یه فایل ورد پیدا کردم که پایین می ذارمش. فهمیدم اون جمله رو کجا شنیدم.
27 شهریور سال 86
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!!!
امروز افشین یدالهی ( ترانه سرا) تو یه برنامه تلوزیونی گفت که آقای بهمنی - من اصلا نمی دونم کی هست - یه شعر داره به نام گاهی دلم برای خودم تنگ می شود و می گفت یه زمانی که فقط یه خورده از شعر رو شنیده بوده فکر می کرده ان شعر رو خودش گفته.
اما من هیچ وقت همچین فکری نمی کنم چون من - همیشه دلم برای خودم تنگه - بیشتر وقتا فکر می کردم این دلتنگی برای یه چیز دیگس اما به خیلی از اون چیزهای که فکر می کردم دل تنگشونم رسیدم ولی دلتنگیم خوب نشد. نمی دونم شاید به قول حافظ دلم برای باغ ملکوت تنگه .
مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کاش کسی می تونست به من کمک کنه . کسی هست که بدونه دل من چشه؟
کسی میدونه دوای من چیه؟
همه را می بینم اما کسی آشنا نیست.
به همه سلام می کنم و می گذرم.
با همه حرف می زنم اما هیچ کدام از حرفها از جنس دل تنگیم نیست.
حرفهایم از جنس گفتن نیست و من ناگفته هایم را بسیار دوست می دارم.
.
| لینک | ۱۳۸٧/٤/٦ - کوانتومی |
روز زن مبارک
اول سلام.
دوم اینکه دیدم همه راجع به روزن زن نوشتن گفتم کم نیارم.
روز مادر و روز زن رو به همه مادران و خانم ها و البته آقایون( چون باید کادو بخرن) تبریک می گم.
سوم اینکه لازم نیست بپرسین خودم می گم من یه انگشتر کادو گرفتم از آقای همسر عزیز.
برای مادران و مادر بزرگان عزیز هم لباس خریدیم کادو.
راستی خودم هم برای خودم سه تا از کتابهای مانولیتو رو( زیاد فکر نکنین کتاب کودکه) کادو خریدم. خوب بود ولی به پای نیکولا نمی رسید.
| لینک | ۱۳۸٧/٤/٤ - کوانتومی |
آقای شوهر باید تا نیمه تیر رساله تزشون رو تحویل بدن، الان فصل یک هستند هنوز!
آقای شوهر همراه داداش کوچیکه نشستن پای اینترنت و دارن کتاب دانلود می کنن.
بهش میگم: امشب هر چی اطلاعات واسه تزت لازم داری پیدا کن که تا آخر هفته رساله رو تموم کنیم.
میگه: خوشی ها تموم نمیشه که.
میگم: دیگه وقت نداری که اگه تموم نشه چی میشه؟
میگه: بد میشه.!!!
خدایا کمک کن ایشون فوق لیسانسشون رو بالاخره بگیرن، من اسمم رو عوض می کنم اگه بذارم بره دکتری بخونه!
| لینک | ۱۳۸٧/٤/۱ - کوانتومی |

