آزادی یا بردگی   

 "انسان آزاد نیست، اما بدون احساس آزادی نمی تواند زندگی کند."

 "آزادی انسان تنها در انتخاب نوع بردگیست."

 

نمی دونم این جمله ها مال کیه، چون کتابی رو که اینا رو توش خوندم به کسی امانت دادم. البته می تونم حدس بزنم مال روسو یا کسی با همون عقایده.

 

اما انسان واقعا هیچ وقت آزاد نیست. کوچکتر که هستیم فکر می کنیم بزرگتر که شدم هر کاری دلم خواست می کنم، اما بزرگتر که می شیم می بینیم اصلا اوضاع اونجوری که می خواستیم نیست. بعد فکر می کنیم ازدواج که کنم مستقل می شم، اما زهی خیال باطل! آدم ازدواج که می کنه،یا حتی سر کار که می ره، فقط تعداد آدمهای که باید ازشون اجازه بگیره بیشتر می شه.

 

برای هر کاری باید به کلی آدم توضیح بدم!

 

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٩ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   کار، چک   

چک شماره ٩٠٠٣۴٢ مورخ ٢۵/٣/٨٧ جاری ١٢٣۴۵۵۶۶ عهده بانک تجارت به مبلغ ۵۶٠٠٢٨٨ در وجه آقای زارعی بابت تنخواه

چک شماره ۵۴۶٧٢ مورخ ٢٢/٣/٨٧ جاری ٩٨٧۴۵٧۶ عهده بانک صادرات به مبلغ ٩٠٠٠٠٠٠ در وجه شرکت گستره سازه بابت فاکتور شماره ١٢٣

....

بعد از n روز رفتم سر کار ، جونم در اومد انقدر چک ثبت کردم.

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٧ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   تنهایی، بی حوصله گی و خواب!   

تنهام، خیلی تنهام.....

وحتی نمی تونم بنویسم از این تنهایی، که ممکنه محمد بخونه و ناراحت شه و بگه:

چرا تنهایی؟ من که همش پیشتم!

و من بگم:

گر پیش منی چو بی منی در یمنی             گر در یمنی چو با منی پیش منی

و محمد بگه:

من تز دارم نمی تونی این سه ماه رو تحمل کنی و انقدر منو اذیت نکنی.

 

بی حوصلم.

کلی کار دارم که حوصله ندارم انجامشون بدم و هی یادم میاد که چقدر کار دارم و هی بی حوصله تر میشم.

 

 

صبح محمد بهم گفت می خوای یه سری لباس بشوری، دیگه چیزی ندارم که بپوشم!

 

 

تو پذیرایی که راه می رم جای پاهام می مونه رو پارکت ها از بس که خاک نشسته روشون!

 

 

حوصله ندارم. میشه تا اطلاع ثانوی بخوابم!!!

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٤ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   دانشگاه   

دیشب تا صبح خواب دانشگاه رو دیدم با یه استاد محترم .

از این استاد اینجا و اینجا نوشته بودم قبلا.

دلم خیلی برای دانشگاه تنگ شده.

لینک
۱۳۸٧/۳/٢۱ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   قهر   

من وقتی ناراحتم با همه قهر می کنم. با خودم، با محمد، با خدا و حتی با کار.

تنها چیزی که باهاش قهر نمی کنم وبلاگه و کتاب.

همین.

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٠ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

       

دلم کلی برای دوران جوانی تنگ شده، دلم برای تعطیلات تابستانی با همه بیکاریهاش تنگ شده.

می خوام یه تابستون فقط کتاب بخونم، ولگردی کنم و برنامه های مزخرف تلوزیون رو نگاه کنم.

خسته شدم از بس رفتم سر کار و وقتی برگشتم دیدم همه جای خونه یه بند انگشت خاک نشسته.

شاید یه مدت نرم سر کار.

تا بعد...

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٠ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   داستان   

 

چند وقتی بود که فکر می کرد خونه یکنواخت شده، امروز هم که تعطیل بود با خودش گفت: یه دستی به سر روی خونه می کشم. اول شروع به نظافت کرد، وقتی کارش تموم شد، انقدر خسته بود که حوصله تکون دادن مبلمان رو نداشت. فکر کرد "آینه و شمعدان رو که خیلی هم دوستش ندارم از گوشه اتاق بر می دارم." ولی میزش قشنگ بود، یه میز گرد با یه رومیزی ترمه که مادربزرگش روش سرمه دوزی کرده بود. دلش نیومد میز رو بر داره. برای همین روش چند تا قاب عکس (یه عکس دو تایی، یه عکس خانوادگی و یه عکس از خودش )، یه گلدون ، دو تا جا شمعی و یه جا شکلاتی گذاشت. دراز کشید روی مبل و به میز نگاه کرد، قشنگ شده بود.

سه روز بعد خواهرش یه نگاه به دور و بر خونه انداخت و میز رو اون گوشه دید، دو تا از قاب عکس ها رو برداشت، تو جا شکلاتی خرما چید و یکی از بچه ها رو صدا زد که برو دوتا شمع سیاه و یه روبان سیاه بخر. وقتی میز کامل شد میز خوبی شده بود برای ختم، حیف که خودش نبود که دوباره نگاهش کند!

 

لینک
۱۳۸٧/۳/۱۱ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   استادی از دیار تبریز   

طنز متفاوت یه مطلب نوشته به اسم: استادی از دیار تبریز در کلاس. یاد یه خاطره از زمان تحصیل افتادم گفتم بنویسمش.


سال اول که بودیم فیزیک یک رو با یه استادی داشتیم که کم کم هفتاد سالش بود با اینکه فرانسه درس خونده بودو کلی سال هم اونجا بود هنوز به شدت لهجه ترکی داشت؛.خیلی باسواد بود ها.اون ترم ترم اخری بود که درس میداد اخه مریض بود همون موقع هم بیشتر وقتا میرفت بیمارستان. دکترش بهش گفته بود باید مرتب اب بخوره دانشگاه ما هم که اوصولا خیلی استاد ها رو تحویل میگیره هیچ فکری برای این بیچاره نکرده بود .یه روز اومد سر کلاس کلی دادو بیداد کرد که من مریضمو باید اب بخورم واینجا اب پیدا نمیشه و........ خلاصه یکی از بچه ها با خودش یه بطری اب داشت.اخه کلاسهای ما طبقه سوم بود وما برای اب خوردن باید میرفتیم تو حیاط.برای همین بعضی از بچه ها بطری اب یخ زده با خودشون می اوردن که تمام روز بتونن اب خنک بخورن.اما اب بطری این دوستمون هم تموم شده بود و فقط یخش مونده بود برای استاد توضیح دادو رفت پایین بطری رو اب کرد وبا یه لیوان اورد سر کلاس .استاد بعد از اینکه اب رو خورد خیلی متفکرانه به بطری نگاه کرد وگفت :دخترم چه جوری این یخ رو کردی تو این.!!!!!!

 

لینک
۱۳۸٧/۳/٥ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark