حالا می فهمم که چرا بابام هیچ وقت مهندسهای رو که از دانشگاه شریف مدرک گرفته بودن استخدام نمی کرد.
اینا فکر می کنن چون تو شریف درس خوندن از همه عالم و آدم بیشتر حالیشونه. واقعا فکر می کنن تو دانشگاههای دیگه چیز کمتری به دانشجوها یاد میدن، یا مثلا یه چیزهای محرمانه ای از علم وجود داره که فقط استادهای شریف بلدن.
آخه آدم حتی نمی تونه بگه اونا باهوش ترن در شرایطی که فقط با خرخونی می شه رتبه خوب اورد یا حتی میشه با سهمیه رفت شریف.
نکته ای که وجود داره اینه که اینا واقعا خیلی جاها نمی تونن کار کنن، چون احتمالا نمی تونن بپذیرن ریسشون مثلا فارغ التحصیل علم و صنعت باشه.
به نظرم خود دانشگاه هم سعی می کنه این حس رو توشون تقویت کنه، به هر حال به نظر من بهترین راه براشون اینه که برن خارج. چون احتمالا اون جا دیگه این غرور بی جا رو ندادن.
| لینک | ۱۳۸٧/۱۱/٢۸ - کوانتومی |
من امسال خیلی زرنگ شدم، از حالا شروع کردم به خونه تکونی. دیروز کمد رختخواب ها رو ریختم بیرون تمیز کنم، یکی دوتا از پتو ها رو در آوردم که بدم بره، وقتی دو باره رختخوابها رو چیدم، از دفعه قبل هم بلندتر شد!!
امسال کلی هم خرید کردم تو حراج های بهمن، هر چقدر من لباس می خرم، آقای شوهر هیچی نمی خره، هر چی که میبینه یه ایرادی ازش میگیره، نمی دونم با این همه ایراد گیری چه جوری منو گرفته؟!
| لینک | ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ - کوانتومی |
بازی دهه فجر
خوب حامد منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده ، قراره یه خاطره از دهه فجر بگم.
راستش دهه فجر اون موقع ها که خیلی تو مدرسه خوش می گذشت چون یه عالمه از زنگها رو دودر می کردیم، اما من هیچ چیز خاصی یادم نمیاد. فقط یه بار سال دوم دبیرستان که بودیم قرار بود برنامه جشن 22 بهمن رو کلاس ما اجرا کنه، ما یه سرود آماده کردیم و یه نمایش، اما چه برنامه ای ، سرودمون یکی از سرودهای بود که اوایل انقلاب توسط گروه مجاهدین (همون گروه بده )خونده شده بود. بابام آنقدر منو دعوا کرد واسه خوندن این سرود که حد نداشت، اما خدا رو شکر کسی تو مدرسه نفهمید این سرود رو از کجا آورده بودیم. تاترمون هم مثلا یه کلاس بود که یه چند تایی معلم می امدن توش و درس می دادن و دانش آموزها هم کارهای خود بچه ها رو انجام میدادن، از تقلب کردن و حرف زدن سر کلاس تا میوه خوردن تو کلاس. نکته مهم ماجرا این بود که کسایی که نقش این معلم ها رو بازی می کردن در واقع ادای معلمهای خودمون رو در می آوردن و این قضیه انقدر تابلو بود که هر کدوم که وارد صحنه میشدن تماشاچی ها بلند میگفتن این فلانیه. خلاصه کلی به همه معلم ها بر خورد و کلی هم تنبیه شدیم، اما تا مدتها بچه ها راجع به تاتر ما حرف می زدن. دیگه تا آخر دوران تحصیلمون کلاس ما در هیچ مناسبتی برنامه اجرا نکرد!
چون دهه فجر دیگه تموم شده، من کسی رو به بازی دعوت نمی کنم.اگه کسی دوست داشت خودشو از طرف من دعوت کنه!
| لینک | ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ - کوانتومی |
برای محمد
شانزده بهمن رو دوست دارم، حتی اگه روز مورد علاقه تو نباشه. حتی اگه بگی اون روز خیلی اذیتت کردم.
١۶بهمن رو دوست دارم چون اگه ١۶ بهمن ٨٢ وجود نداشت، الان پیش هم نبودیم. پنچشنبه ١۶بهمن ٨٢، فکر می کنم بعد از دو یا سه سال دوباره دیدمت. رو به روی امامزاده صالح وایساده بودم – و مثل بیشتر مواردی که بعد از اون روز پیش اومد، زودتر از تو رسیده بودم- یهو دیدمت، باورم نمی شد که آنقدر بزرگ شده باشی، تا خواستم تماشات کنم یه اتوبس بینمون قرار گرفت، چقدر طول کشید که رد شه.
رفتیم جمشیدیه، چقدر بی حوصله بودی! برعکس من که سرپا شور بودم،البته آخر گردش ، وقتی که حسابی سر حال شده بودی گفتی که چرا بی حوصله بودی. گفتی فکر می کردی چیزهای رو بشنوی که دقیقا مخالف گفته های من بوده.
هر چند اون روز اصلا تصور نمی کردم که ملاقاتمون باعث بشه که الان همسرت باشم، اما اون روز شعفی رو درک کردم که مدتها بود نچشیده بودم.
دوستت دارم بهترینم.
پ.ن: ببخشید که خیلی خصوصیه، دوست داشته اینجا بنویسمش.
| لینک | ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ - کوانتومی |

