تقویم من
تازه وقتی تقویم رو ورق می زنم می فهمم چقدر از سال گذشته و وقتی مببینم بیشتر صفحات تقویمم سفیده، ترس برم می داره. احساس می کنم روزهای سال رو گم کردم. این جوری آدم هیچی از گذشت زمان نمی فهمه، انگار سال با چشم بر هم زدنی می گذره. باید بیشتر بنویسم.
زندگی با ارزش ترین هدیه الهی است، پس ارزش ثبت و نگهداری را نیز دارد.
پ.ن : چقدر دلم برای سالهایی که تقویمشون پر بود تنگ شده.
| لینک | ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ - کوانتومی |
١- پنجشنبه از خونه اومدیم بیرون بریم بانک، سر از قم در آوردیم!
٢- تو ثبت اسناد یه سوتی دادم، فکر کنم امسال دفاترمون علی الراس بشه. ( حالا این که علی الراس یعنی چی؟ والا خودمم نمی دونم، فقط میدونم دفاتر مالیاتی رو رد می کنن، بعد خودشون البته تو یه جلسه تصمیم می گیرن که شرکت چقدر فروش داشته و چقدر باید مالیات بده!
٣- دیشب بلاخره بعد از کلی وقت فرصتی شد که بریم سینما، تنها فیلمی که سانس داشت کنعان بود و ما هم همون رو دیدیم. من خوشم اومد، اما دوتا خانومی که کنار من نشسته بودن یک ریز می خندیدن، من که نفهمیدم کجای فیلم خنده دار بود، فکر کنم اون بنده خداها فکر می کردن هر کی میاد سینما باید بخنده!
| لینک | ۱۳۸٧/۱٠/٢٢ - کوانتومی |
Gaza Live
چرا آدم ها دست از کشتن همدیگه بر نمی دارن؟
چی باعث میشه که یه آدم بخواد آدمهای دیگه رو بکشه؟
من کاری ندارم که حکومتها چه فکرهای داری، اما یه آدم، حتی اگه اون آدم ریس جمهور یه دولت باشه، باید چه فکری بکنه که دستور کشتن یه سری آدم رو – حالا بی گناه یا گناه کار – بده؟
اون آدمها – همشون از روئسا تا سربازها – حتی بدون اعتقاد به آخرت، با چه توجیهی می تونن آدم بکشن؟
مگه اونا قراره چند سال زندگی کنن؟ مگه تو زندگی به چه چیزهایی می خوان برسن که بدون کشتار بهش نمی رسن؟
واقعا این وزیر امور خارجه اسرائیل مثل ما احساس داره؟ این خانوم بچه هم داره آیا؟ از دیدن بچه های فلسطینی هیچ احساسی بهش دست نمی ده؟
خدایا هنوز هم به بشر امیدواری؟
من که از دست این بشر متمدن خسته شدم!!
من نمی دونم چه جوری تو دنیا انقدر آدم بدبخت وجود داره و بقیه مردم – مثل خود من – می تونن به زندگی روزمره شون بپردازن؟
| لینک | ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ - کوانتومی |
بدون عنوان
من احمق ترین آدم روی زمین ام. باور نمیشه با یه احساس بچه گونه باعث شدم یه پروژه 7 – 8 میلیونی رو از دست بدیم. واقعا محمد صبر ایوب داره که منو تحمل می کنه. سر یه چیزهای احمقانه با شریک محمد تو پروژه دعوا کردم و آنقدر حرفهای مسخره زدم که محمد تصمیم گرفت از پروژه بیاد بیرون.
بعدا نوشت: فدای سرم. دیگه غصه خوردن برای چیزی که از دست رفته اهمیت نداره. حتما اون موقع برای خودم دلیل داشتم که این رفتار روکردم. از این به بعد سعی می کنم کنترل شده تر رفتار کنم. و انشاالله خدا بازم برامون از این موقعیت ها جور می کنه. شما هم برام دعا کنید.
| لینک | ۱۳۸٧/۱٠/٦ - کوانتومی |

