داستان
سرم درد میکنه ؛ چند روزه که سرم درد میکنه؛سعی میکنم بخوابم ولی مگه این درد میذارهمین فردا میرم دکتر حتما فردا میرم.دکتر میگه یه غده تو سرم دارم اما احتمالا خیلی خطرناک نیست نتایج ازمایشات اما چیز دیگه ای میگه هم سرطانیه و هم در حال رشد.دکتر میگم بهتر بهش دست نزنیم ؛ریسکش بالاس.می پرسم حالا چقدر وقت دارم جواب نمی ده یعنی جواب می ده ولی میگه با خداس.با خدا تازه یاد خدا می افتم ولی خدایا مگه من چی کار کردم نمیگه این زندگی رو خیلی دوست دارم ونمی تونم ازش بگذرم ولی این طوری نه نمی خوام هر روزم رو به انتظار مرگ بگذرونم اصلا کاش دکتر نرفته بودم لااقل زندگی عادیمو میکردم. حالا چی کار کنم حوصله دانشگاه رفتن روهم ندارم اصلا برا چی برم دانشگاه من که احتمالا تا موقعی که مدرکمو بگیرم هم زنده نمی مونم.چند روز میگذره وحوصلم سر میره دوباره می رم دانشگاه اما تمام مدت گریه میکنم .حالا دیگه همه دانشگاه می دونن من فقط چند وقت دیگه مهمونشونم اما نگاه های سرشار از ترحمشون رو هم نمی تونم تحمل کنم.خدایا خسته شدم فکر نمی کنی وقتشه من آماده ام اما نه مگه میشه برای مرگ آماده بود تازه یادم میفتم که به اون دنیا هم اعتقاد دارم وحالا با این همه گناه کجا میخوام برم شروع میکنم به ؛به چی نمی دونم مثلا می خواستم توبه کنم و........ ولی میبینم که تمام مدت دارم کفر میگم فقط شکایت میکنم از سر نوشتم .ججججججیییییییییغغغغغغغغغ.از صدای جیغ خودم از خواب می پرم .مامان می پرسه چی شده ومن فقط گریه میکنم قرار بود بمیرم وهنوز سرم درد میکنه اما من فردا دکتر نمیرم اصلا هیچ وقت دکتر نمیرم .ترجیح میدم درد سرم رو تحمل کنم.
خودم نوشتم.اما چند سال پیش.
| لینک | ۱۳۸٧/۱/۱۸ - کوانتومی |

