برای تو   

می خوام از تو بنويسم ؛ولی مگه ميشه؟ ؛مگه ميتونم با کلمات از تو بگم؟.ميخوام از شروع بگم ؛از شروع راهی که با هم اغاز کرديم؛ولی مگه لازمه!؟

هميشه فکر ميکردم اينکه عشقه زمينی ميتونه مقدمه ی عشق به خدا باشه يه شعاره و فکر ميکردم که خيلی مزخرفه که ادم فکر کنه ميتونه عاشقه يک انسان باشه و به ياد خدا هم باشه ؛فکر ميکردم دو تا عشق نمی تونن با هم جمع بشن ؛هر چند اشتباه هم نمی کردم.(دوتايی وجود نداره همش يکيه)

ساعت ۲:۳۰ صبحه ومن از ساعت ۱۲ دارم سعی ميکنم بخوابم ولی مگه فکر تو ميذاره.به ياد توام وحضور خدا رو در کنارم به وضوح احساس ميکنم؛هيچ وقت تو زندگيم انقدر به خدا نزديک نبودم.انقدر خدا رو نزديک احساس ميکنم که دلم ميخواد در اغوشش بگيرم.

خدايا عاشقانه دوستت دارم.خدايا ممنونم که معجزه ی عشق رو بهم نشون دادی و ممنونم که نعمت حيات رو به من ارزانی داشتی.

يه توضيح کوچولو  برای خودت:اين رو همون موقعه ها که تازه پيدات کرده بودم نوشتم.

خيلی دوستت دارم بهترينم. 

 سارا

لینک
۱۳۸۳/٥/٦ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark