زندگی به روش پائولوکوئیلو
اگه کتابهای پائولوکوئیلو رو خونده باشید میدونید که معتقده ادم باید اونجوری زندگی کنه که دلش میگه یا حالا به قول خودش افسانه ی شخصیش رو دنبال کنه.اوج این تفکرش هم من فکر میکنم تو کتاب بریدا باشه که اصلا زندگی کردن مثل دیوانه ها رو راه شاد زندگی کردن معرفی میکنه.یا به عنوان مثال تو یکی از قسمتهای کتاب مکتوب میگه:همیشه سعی نکن منطقی باشی زیرا خرد جهان به چشم خداوند سفاهتی بیش نیست.وباز تو همون کتاب ودر جای دیگر مینویسه :امروز برای دست زدن به کاری غیر عادی روز خوبی است.مثلا میتوانیم موقع رفتن به سر کار در خیابان برقصیم .امروز میتوانیم گوشی تلفن را برداریم وبا کسی که باخود عهد کردیم هرگز با او سخن نگوییم تماس بگیریم؛کسی که دوست داریم روزی از او پیامی روی پیامگیر تلفنی مان دریافت کنیم.امروز میتواند روزی متفاوت باشد .امروز هر خطائی پذیرفته وبخشوده است .امروز روزی است برای لذت بردن از زندگی.
بگذریم .پنجشنبه با یکی از دوستای قدیمیم که مدتها بود ندیده بودمش (اتفاقا همین دوست کوئیلو رو به من معرفی کرده بود وکتاب مکتوب رو هم از او کادو گرفته بودم)رفته بودم بیرون.حتما شما هم متوجه شدید که من چند وقتی بود که زیاد حال روحی مساعدی نداشتم ولی به هر حال تصمیم گرفته بودم اون روز از زندگیم لذت ببرم .با اینکه از دوستم حرفهایی شندیم که اصلا خوشایند نبود ولی من روز خوبی رو گذروندم چون هر کاری که دلم خواست انجام دادم.فکر کنم اون روز یه دیونه ی کامل بودم .وسط خیابون لی لی رفتم ؛با مانتوی سفید نشستم رو جدول کنار خیابون ؛وسط پارک نیاوران تاب بازی کردم ؛ته استکان چایم رو ریختم رو دوستم اون هم موقعی که داشت یه مطلب خیلی مهم رو بهم میگفت و بهش حرفهای زدم که فکر نمی کردم هیچ وقت بتونم به زبون بیارم.راستش دیگه یادم نمیاد چه دیونه بازیهای در اوردمولی میدونم که اون دوست بهم گفت:انقدر کارهای نامتعارف ازت دیدم که اصلا نمیدونم باید بهت چی بگم.
ای کاش همیشه جرئت این جوری زندگی کردن رو داشتم. خیلی خوب بود. پیشنهاد میکنم یه روز امتحان کنید .
سارا
| لینک | ۱۳۸٢/۱۱/۱٧ - کوانتومی |
سلام.
خيلی چيزها هست که دلم ميخواد بنويسم ولی نمی دونم چرا وقتی شروع به نوشتن ميکنم نمی تونم بنويسمشون .فکر کنم يه جور خود سانسوری ميکنم.به هر حال اوضاع روحيم خيلی خرابه.برام دعا کنيد.
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق ديوانه که بودم.
سارا
| لینک | ۱۳۸٢/۱۱/۱٥ - کوانتومی |

