مرگ در همین نزدیکی ها قدم میزند   

دیروز صبح با استرس خیلی زیادی بیدار شدم . خواب بدی دیده بودم. خواب دیده بودم تو یه هفته دوتا بابا بزرگام فوت کردن. البته هر دوتاشون قبلا به رحمت خدا رفتن. تو ی خواب هم انگار می دونستم که این بار دومه که پدربزرگام فوت می کنن و راستش دغدغه اصلیم این بود که مانتو مشکی ندارم و وقت هم ندارم که برم بخرم. اخه دو تا ختم داشتیم و واقعا وحشتناک بود حجم کارام. خلاصه صبح بلند شدم و از شما چه پنهون خدا رو شکر کردم که دیگه پدربزرگی ندارم که بخواد فوت کنه.

دیشب یه چیزی تو فیس بوک دیدم که انگار خبر از فوت یکی از بزرگای فامیل بود تقریبا مطمئن بودم که کیه ولی چون اوضاع روحیم خوب نبود و خیلی استرس داشتم که البته به خاطر کارم و یک عدد ممیز احمق بود که الان دو روزه من سر کار گذاشته اصلا زنگ نزدم از مامانم بپرسم تا مطمئن بشم. دیشب البته تا ساعت 2 توی تخت غلت زدم و خوابم نمیبرد. امروز صبح هم که به زور از خواب بیدار شدم و خبر فوت مهندس سحابی رو شنیدم. چاره ای نداشتم وقت نبود و من صبحونه نخورده اومدم شرکت و باز به انتظار مامور قانون- ممیز نشستم. اینجا جرعت پیدا کردم و زنگ زدم خونه که البته کسی خونه نبود و من مطمئن شدم که اون عزیزی که فکر می کردم فوت کرده. نشستم همچنان در انتظار این مردک که بیاد و بره و من برم خونه متوفی. البته یادم میوفته که لباس سیاه ندارم و به نظر میاد خوابم تعبیر شده.

لینک
۱۳٩٠/۳/۱٠ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   تصمیم گیری ساده   

صبح من هنوز خواب بودم که موبایل همسر محترم زنگ زد. وقتی حرفاش تموم شد اومد تو اتاق به من گفت پاشو جمع کن بریم. من فکر کردم می خواد بره ماموریت داره این جوری میگه که یعنی تو هم بیا گفتم نه من نمیام خودت برو. گفت نه دیگه میگم پاشو جمع کن بریم. میگم حالا کجا؟ میگه: دبی.

میگم : حالا دبی چه خبره؟ میگه بریم اونجا زندگی کنیم. دیگه کاملا خواب از سرم پرید. چی؟ دبی؟ برا چی؟تعجب

که میفهمم یکی از دوستاش که چند سالیه دبی زندگی می کنه حالا شرکت زده و گفته به یه مهندس احتیاج داریم و پاشو بیا.

خلاصه کلی نشستیم فکر می کنیم که حالا شرایطشون چه جوری باشه بریم و... کلی سرچ کردیم هزینه زندگی تو دبی رو درآوردیم و درآمد خودمون رو اینجا حساب کردیم و خلاصه هی حساب کتاب کردیم که چقدر بدن میصرفه بریم. مریض نشیم یه وقت. من اونجا چی کار کنم که افسرده نشم و خلاصه.

یه ساعت بعد من یهو گفتم راستی من بیا اونجا روسری سرم نمیکنم ها و یه دفعه همه معادلات به هم خورد و همسر محترم فرموندند که اصلا لازم نکرده بریم.

خنده

 

 

لینک
۱۳٩٠/۳/۱ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   همه چی آرومه   

من سعی می کنم، همه سعیم رو می کنم ولی نمیشه. نمیشه خوشحال بود. می تونی یه مدت خودت رو بزنی به اون راه و بگی همه چی آرومه ولی ته دلت همیشه می دونی که دروغه.

می تونی شاد و خوشحال مهمونی بگیری و با همه دوستات دور هم جمع بشین که یه شب خوش بگذرونی ولی وقتی می فهمی دوستت که کلی راه از اون سر دنیا پاشده اومده ایران که خانواده اش رو ببینه ، می بینه که مامانش نیست، دیگه حتی نمی تونی تظاهر کنی که شادی. جای دور نیست مامانش همین تهرانه. اوین.

می تونی کلی وقتت رو تو اینترنت بچرخی و خودت رو بزنی به بی خیالی ولی وقتی تو همین اینترنت می خونی دوستت که یه دختر دو، سه ساله داره امروز بازداشت شده، دیگه خریت هم نمی تونه باعث بشه بازم لبخند بزنی.

می تونی سرخوش پا شی بری تواضع برای شب یلدا آجیل بخری، ولی وقتی می فهمی که همه حقوقتون رو که کم هم نیست این ماه خرج کردی و هنوز هم همه چی یارانه ای بود، نمی تونی به کارگرا فکر نکنی. نمی تونی بگی به من چه. من که هنوز - والبته هنوز- دستم به دهنم میرسه.

نه دورغه. اینجا همه چی آروم نیست.

 

لینک
۱۳۸٩/٩/٢۸ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   بازگشت ....   

چقدر زیاد وقته که اینجا نیومدم.

کلی اتفاق تو این مدت افتاده و الان من کلی خوشحالم و اصلا از اون افسردگی خبری نیست.

حدودا دو ماه پیش اسباب کشی کردیم و دوباره به مام وطن یعنی این تهران خراب شده برگشتیم. یک ماهی هم قبل از اسباب کشی سرمون گرم جمع کردن اسباب و یکم بنایی و این جور کارا تو خونه جدید بود و یک ماهی هم بعد از اسباب کشی به سر و سامون دادن به خونه جدید پرداختیم. خلاصه این جوری بود که کلی از کارها عقب موندیم. در ضمن این که اینجا اینترنت نداشتیم و تازه امروز صبح اینترنتمون رو وصل کردند.

گفتم همین اول اینترنی بیام یه سلامی خدمت دوستان عرض کنم.

همین وسط مسط ها هم سربازی آقای همسر تموم شد و اگه بی پولی بذاره فعلا خیلی خوش خوشانمونه.

لینک
۱۳۸٩/٩/٩ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   افسردگی حاد   

خیلی دلم می خواد بنویسم ولی اصلا نمی تونم. بد جوری افسرده شدم. وقتی میگم افسرده، منظورم این نیست که ناراحت یا غمگین هستم، بلکه واقعا افسردگی گرفتم. یعنی مثلا نشستم سر کار بعد همین جوری یاد یه چیزی می افتم و بعد متوجه میشم که دارم همین جوری اشک می ریزم. یا مثلا دارم از روبه روی جماران رد میشم که یهو یاد شب عاشورای پارسال میوفتم که چه قامتی بود این خیابون و یهو میبینم تصاویر محو شدن مجبور میشم کنار خیابون توقف کنم تا این سیل اشک تموم بشه تا بتونم رانندگی کنم. می دونم دیگه باید برم پیش یه دکتر ولی نمی دونم چرا اصلا نمی تونم یه زنگ بزنم و وقت دکتر بگیرم.

خلاصه بیشتر وقتا دارم گریه می کنم و خیلی هم دلیلی براش ندارم. اگه بهتر شدم میام دوباره.

لینک
۱۳۸٩/٥/۳۱ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   روز مرد   

 

یک دوست: برای شوهرت کادو چی خریدی؟

من: همون چیزی که روز زن کادو گرفتم.

یک دوست: چی؟

من: هیچی.

لینک
۱۳۸٩/٤/٥ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   یک سال گذشت   

 

جلو تلوزیون خوابم برد. یهو برادرم بیدارم کرد، بی بی سی داشت آمار اولیه رو نشون میداد. داشتم سکته میکردم به بچه های صیانت زنگ زدم. گفتن کلا تماس ها قطع و همه چی تموم شده دیگه. پارسال همین موقع

لینک
۱۳۸٩/۳/٢۳ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   زندگی   

 

نمی دونم زندگی سخته یا من خیلی کم ظرفیتم. وقتی یه مشکلی پیش میاد خیلی سریع قاطی می کنم. اصلا نمی تونم تصمیم بگیرم، دوست دارم از همه چیز فرار کنم.

خدایا من خودم اقرار می کنم که خیلی بی جنبه ام، میشه بی خیال امتحان کردن من بشی....

لینک
۱۳۸٩/٢/٢۱ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   تو خود حدیث مفصل بخوان...   

باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم . میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی. چه آبرویی ، مملکت را تعطیل کنید ، دارالایتام دایر کنید ، نفوس حق النفس می دهند ، سر بریدن از ختنه سهل تر ، ملیجک در گلدان نقره می شاشد ، خلق خدا به چه روزی افتاده اند از تدبیر ما ، دلال ، فاحشه ، لوطی ، قاپباز ، رمال ، معرکه گیر ، گدایی که خودش شغلی ست !

قسمتی از دیالوگ فیلم حاجی واشنگتن ساخته علی حاتمی

لینک
۱۳۸٩/۱/٢٩ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

   تعطیلات   

راستش سفر به استان یزد ما محدود شد به سفر به شهرستان طبس. یعنی به هیچ جای دیگه ای نرسیدیم. طبس اصلا با اون چیزی که من تصور می کردم همخونی نداشت می تونم بگم یکی از بهترین شهرهای کویری بود که تا حالا دیده بودم. چند روز اول رو ما تو روستای کریت در حومه طبس گذروندیم یه روز تو خود شهر طبس بودیم که باغ گلشن و امامزاده رو دیدیم. روز بعد رفتیم روستای خرو و تنگه مرتضی علی که یه جورای مثل تنگه واشی میمونه. از ٢ تا از کاروانسراهای تو شهرستان هم بازدید کردیم و سفرمون رو با رفتن به روستای مصر به آخر رسوندیم.

با ٣ تا از دوستامون رفته بودیم و بدترین نکته مسافرت هم همین ۵ نفری نشستن تو یه ماشین بود.

راستش تعطیلات به ما خوش گذشت هر چند خیلی زود تموم شد و خستگیش هم هنوز تو تنمون مونده.

امیدوارم شما هم عیدی خوبی رو گذرونده باشید.

لینک
۱۳۸٩/۱/۱٥ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

       

تو این یک ماه اخیر خیلی مطالب بود که دلم می خواست بنویسم ولی نمی دونم چرا اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره.

دیروز بلاخره خونه تکونیم تموم شد. البته به جز چند تا کار کوچک که کلا از خیرشون گذشتم. اما تا دلتون بخواد کارهای شرکت مونده که حتما باید این ور سال تموم بشه.

عید اگه خدا بخواد قرار شده با به سری از دوستان بریم استان یزد. میگم استان چون احتمالا اصلا تو شهر یزد نمیریم.

  اینترنتمون هم امروز تموم میشه و چون ما عید نیستیم گفتم فعلا تمدیدش نکنیم. پس پیشاپیش عید نوروز رو به همه دوستان تبریک میگم و امیدور سال ٨٩ سال بهتری نسبت سال پیش برای همه ایرانی ها باشه.

شاد باشید.

لینک
۱۳۸۸/۱٢/٢٦ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

       

 

بعد از یه ماه که تصمیم گرفته بودیم بریم ظرفشویی بخریم و وقت نکرده بودیم، بلاخره هفته پیش از یه سایت اینترنتی خریدیمش. حالا یه هفته اس همین جوری کارتنش رو گذاشتیم گوشه اتاق، وقت نداریم نصبش کنیم.

ما هم خوشه سه هستیم، پس چی! بلاخره محمد ماهی ٧٠ هزار تومن از سربازی حقوق میگیره.

لینک
۱۳۸۸/۱۱/۱٠ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

       

هیچ حالم خوب نیست.  همه چیزهای که تو ذهنم هست و دلم می خواد بنویسمشون، چیزهای ممنوع و من دلم نمی خواد وبلاگم رو  از دست بدم. به نظرم تو این اوضاع و احوال فقط روحیه طنزه که می تونه چیز بدرد بخوری بنویسه که من متاسفانه فاقدش هستم.

دکترم میگه هر آدم روشنی تو این زمونه دچارافسردگی میشه که یک نوع افسردگی روشنفکرانه است و نه میشه و نه باید درمانش کرد. اما محمد کلی بهم می خنده و میگه حالا راستی راستی فکر میکنی خیلی روشنفکری!!؟؟ش

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٢٠ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

       

 

 

                یا حسین

 

لینک
۱۳۸۸/۱٠/٥ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark

       

این روزها هر چه قدر برای کارهای بی فایده و البته تفریح حوصله دارم، برای هیچ کار مفیدی حوصله ندارم.

طبق قانون جدید مالیاتی باید هر سه ماه یه اظهار نامه پر کنیم. یعنی آخر آذر باید اظهار نامه پر کنیم و من هنوز حسابهای پاییز رو اصلا وارد سیستم نکردم هنوز.

فردا هم خیلی سرم شلوغه. دوتا وقت دکتر دارم، تامین اجتماعی هم باید برم. واقعا نمی دونم کی باید به حسابها برسم.

این روزا.... بی خیال اصلا.

لینک
۱۳۸۸/٩/٢٧ - کوانتومی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
Share/Bookmark